شيخ ذبيح الله محلاتى
27
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
آن دو مولا كيانند گفت آن دو ستارهء درخشان كه در زمين سرمنراى در زير خاك مىباشند گفتم من قسم مىخورم من بدوستى خاندان رسالت و برتبهء اين دو در صدف امامت كه من طالب علوم و آثار ايشان هستم و قسمهاى مؤكده بر حفظ اسرار ايشان مىنمايم گفت اگر راست مىگويى بياور آنچه از اخبار و آثار ايشان با خوددارى چون كتب مرا تفتيش كرد و نوشتههائى كه با من بود ملاحظه نمود گفت راست مىگويى بدانكه من بشر بن سليمان نخاس هستم كه نسب بابو ايوب انصارى مىرسانم و از مواليان و دوستان حضرت هادى و حضرت حسن عسكرى باشم و همسايهء ايشان در سرمنراى بودم گفتم پس گرامى بدار برادر خود را بنقل بعضى از آثار آن دو بزرگوار فرمود مولايم ابو الحسن على الهادى مرا در علم و احكام بنده خريدن و آزاد كردن فقيه و دانا گردانيده بود و من بيع و شراء كنيز و غلام نمىنمودم مگر باذن او و بدين سبب از موارد شبهات اجتناب مىكردم و معرفت من در اين باب كامل گرديده بود و ميان حلال و حرام خوب تميز مىدادم تا آنكه شبى در منزل خود در سرمنراى بودم و پاسى از شب گذشته بود كه ناگاه در را زدند من بسرعت رفتم ديدم كافور خادم حضرت امام على النقى عليه السّلام است كه مرا به خدمت آن حضرت مىطلبيد پس لباس خود را پوشيدم و بحضور آن سرور رفتم ديدم كه آن جناب با فرزند خود ابو محمد عسكرى و خواهرش حكيمه از پس پرده صحبت مىدارند و چون نشستم فرمود اى بشر تو از اولاد ابو ايّوب انصارى هستى و ولايت ما اهل بيت خلفا عن سلف در سلسله شما بوده و پيوسته شما محل اعتماد ما بودهايد و من مىخواهم كه ترا اختيار بنمايم و مشرف گردانم بفضيلتى كه بسبب آن بر شيعيان سبقت گيرى و ترا بسرّى مطلع گردانم و به خريدن كنيزى بفرستم پس نامه به خط فرنگى و لغت فرنگى نوشت و به مهر شريف خود مزين نمود و دستارچهء زردى بيرون آورد كه دويست و بيست اشرفى در آن بود و فرمود بگير اين نامه را و زر را و متوجه بغداد شو و در چاشتگاه فلان روز بر سر جسر حاضر شو و چون كشتيهاى اسيران بساحل رسيد جمعى از كنيزان بيرون ميآيند پس جماعت مشتريان از وكلاء امراء بنى العباس و عراق دور ايشان را